من مهربان ندارم نامهربان من کو.

on Monday, October 13, 2014
هوا خیلی یه هو سرد شد, یاد چند سال پیش‌ها افتادم که توی آبان برف بارید, فکر کنم دو سال پیش بود, که یه هو تو پاییز, زمستون شد, الان برای همون هست تو اولین ماه پاییز هستیم, ولی انگار برای من وسط زمستان هست, همان طوری سرد و یخ‌زده, همه چیز این زندگی برای من مثل همان زمستان سرد هست که حس کردم زندگی شاید هیچ‌وقت با من مهربان نشود, یک روزی در بهار دیدم زندگی مهربان شد, بعدها به این نتیجه رسیدم, زندگی هم اگر مهربان شود, ما خودمان با خودمان مهربان نمی‌شویم و همه چیز از همون روزی شروع شد که سعی کردیم به جای مهربانی, نامهربانی کنیم....

شب از شب‌های پاییزی است.

on Wednesday, October 8, 2014
در این عصر دلگیر پاییزی که صبح‌ش هوا سرد گونه شد نشسته‌م در آفیس و نانی که از صبح مانده را ریز ریز کردم برای پرندگان, گفتم پرنده‌ها که به حرف من گوش ندادن, ولی من برایشان در این روزهای دلگیر پاییز کمی نان لواش خرد شده بریزم شاید خجالت کشیدن... اما می‌دانم زندگی همین است, دست گرفتن و رها شدن دستت, کاری‌ش هم نمی‌شه کرد باید با قضیه کنار آمد.. هر روز صبح که چشمهایم را می‌گشایم به خودم می‌گویم می‌گذرد.. پیش آمده دیگر, می‌گذره منتهی چیزی نمی‌گذرد.. چیزی در من ساکن شده است.. چیزی مثل نبودن تو... و این حجم عظیمی از قلب مرا خالی کرده. همچون یک حفره‌ی بزرگ که راهی به جایی ندارد.. همان طوری ول می‌چرخد برای خودش.. تنهایی...

غمگینی جهانم قدیم به چشم‌هایت.

on Monday, October 6, 2014
از تو غمگین‌م, نباید این‌گونه باشد, نباید جهان این همه برای من غمگین باشد, اما هست, هر چه فکر کردم راهی پیدا نشد برای این که کمی جهان را در خودم شادتر پیدا کنم, از تو غمگین‌م, و این جهان مرا غمگین‌تر می‌کند, چرا باید این گونه باشد نمی‌دانم, اگر تصمیم درستی بود چرا این همه غمگین هستم, اگر تصمیم اشتباهی بود باز چرا این گونه نشسته‌م و به غمگینی جهان‌‌م لبخند می‌زنم, از تو غمگین‌م همین را فقط می‌دانم....

* تیتر از خودم.

کند می‌گذرد بی‌تو روغن کاری می‌خواهد این چرخ قدیمی .

on Thursday, October 2, 2014
جایی دور بودم تو خواب, یه دامن گل گلی پوشیده بودم, دست‌هایم در هوا می‌چرخید توی چمن‌زار می‌دویدم, نمی‌دانستم اشک‌هایم از خوشی یا ناخوشی, ولی می‌چکید روی گونه‌هایم, یادم آمد یک روزی دست‌هام رو گذاشته بودم توی دستاش انگار زندگی مال دستای ما بود, همانقدر گرم و صمیمی, همانقدر آرامش بخش, ولی ترس عجیبی در این آرامش نهفته بود در درون‌م, بعدها فهمیدم همه چیزهای خوب یا توی خواب هستند یا در یک لحظه و ماندگاری برای‌شان نیست....

*نه نسیم می‌وزد
نه صدای آوازی می‌آید
و نه
در داستانی که می‌خوانم
قهرمان، کاری می‌کند
زمان
کند می‌گذرد بی‌تو
روغن کاری می‌خواهد
این چرخ قدیمی .
رسول یونان

پاییز بود.

on Monday, September 29, 2014
به من باشد می‌گم پاییز خیلی غم‌انگیزه, چرا همه دنبال این هستند که ثابت کنند پاییز خوبه, چرا هی در این باب می‌نویسند, من حتی خودم که توی پاییز به دنیا اومدم و تولدم مهر هست, ولی باز دوست ندارم پاییز بیاد, انگار همه چیز خالی می‌شه, درخت‌ها دونه دونه برگ‌هاشون رو از دست می‌دن, هوا خورشید رو کم میاره, اونی که از دست داده می‌دونه درختی که برگ‌هاش رو از دست می‌ده یعنی چی, چطوری می‌شه پاییز رو گذروند ولی غمگین نبود, نمی‌شه, مخصوصن که تولدت هم باشه, غم می‌شه روی غم, یکی می‌گفت خاصیت پاییز یعنی غمگین بودن, به قول رادیو چهرازی پاییز همه‌اش شب دیگه, نصف روز غروب‌ه..
پاییز انگار آدم خالی می‌شه, توی دل‌ش هیچی نیست, آنقدر خالی که می‌تونی دونه دونه برگ‌های درخت که روی زمین افتاده رو بذاری توی دلت, پرش کنی با برگ‌ها, که پر بشه, واقعن پر می‌شه؟ دل آدم با چی پر می‌شه, با غصه...
تو پاییز خالی بودن دل بیشتر به چشم میاد...
به قول رادیو چهرازی :جمشید اگه پاییز آنقدی که تو می‌گی خوبه,  چرا ما هر سال روز اول پاییز آنقدر دل‌مون خالی می‌شه, همه به این زرد و نارنجی نگاه می‌کنند حال‌شون جا میاد, چرا ما بلد نیستیم, چرا همه رفته بودن‌هاشون رو می‌ذارن واسه پاییز, چرا  پاییز هیچ کی بر نمی‌گرده...
این همه پاییز دیدم, ولی این پاییزغمگین‌ترین‌شان بود مخصوصن این که تولدم هست, مهر هست, ته دل‌م خالی هست.. غمگین دیگه.. غمگین..


دلتنگی جای همه‌چیز را خوب می‌داند ..

on Wednesday, September 24, 2014
دل‌م می‌خواد صورتم رو بذارم روی چمن‌های خیس یه دشت و نگاهم به سمت افق‌های دور باشه, کسی نیاد به سمت من, کسی دستم رو نگیره, کسی نگاهم نکنه, کسی با هم حرف نزنه, فقط خودم باشم.

* دل‌آرام مستوفیان

منم ! پرافتاده‌ي پرنده‌اي كه پرواز كرده است.

on Tuesday, September 16, 2014
آقای تراپیست دیروز برخورد شدیدی با من داشت, گفت بیش از حد دارم دامنه می‌زنم به این مسئله, باید ایست کنم دیگر, گفت اجازه می‌دهی ذهن‌ت برای خودش تفسیر کند, و همون تفسیرها اذیتت می‌کند, گفت باید که بپذیری و همین طوری که منطقی و عاقلانه قضیه را به طور رسمی تمام کردی, احساسی هم تمام کنی, و به راهت ادامه دهی, به زندگی‌ت, به خودت..
از اتاق آقای تراپیست که اومدم بیرون حس کردم چیزی روی شانه‌هایم سنگینی می‌کند, به خودم گفتم باید این عزاداری, را این همه دلخوری و ناراحتی را تمام کنم, باید اول از همه خودم را ببخشم, بخاطر تمام اشتباهاتم, بخاطر این که اجازه دادم بهم توهین شود, تحقیر شوم, بابت تمام افسوس‌ها, بابت تمام کارهای که باید انجام می‌دادم و سکوت کردم.. قبل از هر چیزی باید خودم را در آغوش بکشم و دلداری بدهم و قبول کنم تمام سعی‌م را کردم که درست شود, که چیزی ویران نشود.. و برای این ویران نشد از خودم بارها و بارها مایه گذاشتم, از همه چیز... و حالا باید به خودم افتخار کنم, باید که خودم را بیشتر از همیشه قبول داشته باشم, چرا که کم کاری نکردم, هر اتفاقی هم افتاد ماندم و تلاش کردم تا آنجا که می‌شد, تا آن لحظه که می‌دانستم یک درصد امکان تغییر وجود دارد, ماندم و جنگیدم و چنگ زدم تا درست شود.. ولی آن لحظه که فهمیدم دیگر نمی‌شود, دیگر کاری از دستم بر نمی‌آید, سهم خودم را به تمامی برداشتم و رفتم... من رفتم چون حس کردم بمانم بیشتر و بیشتر تحقیر و توهین می‌شنوم.. دیدم نمی‌توانم , من از آن مدل زن‌ها نیستم, که تحقیر و توهین بشوند, بعدش با آغوش و بوسه بخواهند رفع و رجوع‌ش کنند, دیدم من نمی‌توانم, آن آغوش را به آن صورت بپذیرم, بیشتر به من درد وارد می‌شود, بیشتر آزار می‌ببینم, بیشتر تحقیر می‌شوم.. دیدم من آدم این مدلی زندگی کردن نیستم, زندگی که توش پر از تنش, دیکتاتوری, خودخواهی, دیدم من نمی‌توانم.. تاوان این نتوانستن هر چه باشد پرداخت می‌کنم, که کردم... ولی حالا بیشتر از هر چیزی خودم مهم هستم, احساس کردم یکبار دیگر خودم توانستم خودم را امتحان کنم, و سربلند شدم پیش خودم, روزهای ترسناک, و سختی را گذارندم.. هنوز هم اثرات تمام آن بحث‌ها, اذیت‌ها, آزارهای که دیدم در من وجود دارد, هنوز هم نسبت به یک چیزهای سریع واکنش منفی نشان می‌دهم, بیشتر احتیاط می‌کنم, بیشتر خودم را محدود می‌کنم, اما می‌دانم یک چیزی را خوب بلد شدم, اعتماد کردن, دست دوستی دادن, پذیرفتن آدمها.. این‌ها را دیگر به راحتی نخواهم پذیرفت, دیگر می‌دانم که نباید اجازه دهم هر کسی وارد زندگیم شود و بشود اصل آن, باید که خودم را در اصل قرار دهم و بعد باقی مسائل... یاد گرفتم هیچ چیزی مهمتر از من و خواسته‌ی من نخواهد بود... خیلی چیزهای دیگر هم یاد گرفتم که شاید گفتن‌ش خیلی به درد کسی نخورد ولی ته ذهن من یک چیزهای نقش بست, یک چیزهای تغییر کرد, یک چیزهای عوض شد.. که دیگر من آدم قبل نباشم.. که این تغییر بنظرم یه جهت بزرگ در زندگی‌م حساب می‌شود که آن را با تمامی و با همه‌ی سختی و دردناک بودنش می‌پذیرم...

*تیتر از علیرضا روشن.

به آفتاب فردا بیندیش که برای تو طلوع می‌کند.

on Saturday, September 13, 2014

امسال هیچ علاقه ندارم به پاییز, که پاییز شود, که حجم دردهای عظیمی که کشیدم آوار شود روی سرم, که تکرار کنم با خودم فلان روز اون طوری شد, یا فلان خاطره رو ساختیم, احساس می‌کنم پاییز که شود ویران خواهم شد. البته می‌گویند بعد از هر ویرانی, آبادانی خواهد بود, اما به واقع نمی‌دانم توان دوباره آباد شدن را دارم, دوباره سرپا ایستادن و دوباره سرزنده شدن, دوباره خودم شدن, همان آدمی که بعد از هر اتفاق یا حادثه به خودش گوشزد می‌کرد باید تکان بخورد و ادامه دهد, آیا می‌توانم ادامه دهم و بازیابی کنم خودم را یا در همین روزها, همین لحظات ایست خواهم کرد... اما یک چیزی ته دل‌م, ته ذهن‌م می‌گوید باید عبور کنم.. عبور کنم..

*تیتر از حسین پناهی

دیدم که جانم می‌رود.

on Wednesday, September 3, 2014
این نوشته رو خوندم + یادم افتاد آدم می‌تونه برای رفتن خودش هم سوگواری کنه, برای این که می‌ذاره و می‌ره, به تنهایی همه چیز رو به دوش می‌کشه, فقط اون آدمی نباشه که مونده, موندن در جایی که باید بری تحقیر هم میاره با خودش, من خیلی موافقم موندن در هر شرایطی و با هر داستانی نیستم, صرف این که بمانی, که دلتنگ نشی, که تنها نباشی, یک وقتایی رفتن بزرگترین خیز زندگی تو می‌شود, گرچه رفتن درد خودش را دارد, رفتن یک قصه‌ی تمام و کامل هست و باید برای کسی که می‌رود سوگوار بود, برای درد توی دلش و غم در چشم‌هایش.

با تنهایی‌ت کجا می گریزی!

on Monday, September 1, 2014
یک وقتایی تو زندگی هست که دیگه امید نداری, به هیچ چیز امید نداری, حتی امید این که بتونی از ته دل بخندی, یا حتی اون طوری که دوست داری زندگی کنی, یا حتی خودت باشی و باید مداوم خودت را بخاطر دیگری و شرایط تغییر بدهی, آن هم تغییری که دل‌خواه تو نیست, اصلن تغییری نیست تمام آن رفتارها از سر اجبار و زور هست, اینجاست که احساس می‌کنی زندگی برات تمام شده است, هیچ تلاشی نمی‌کنی, برای جنگیدن با طرف مقابل حتی برای زندگی بهتر, دیگر خودت را به تمامی می‌‌سپاری به دست زندگی, و شانه‌هایت بالامی اندازی و می‌گوی هر چی پیش آمد, در همین حال ناگهان زندگی یک ورق برای‌ت رو می‌کند, این تو هستی که بخوای از این ورق استفاده بکنی , این تو هستی که باید تصمیم بگیری, اینجا دیگه باید خودت تنها قدم برداری و تنها به خودت تکیه کنی, کمتر دیدم آدمی که تنهایی را با تمام جان و دل‌ش بخرد, و بگوید می‌خواهم خودم باشم, دست تنها و ادامه دهد...

در لحظه‌های عجیب زندگی کردن.

on Saturday, August 30, 2014
هر آدمی یه نقطه‌ی داره, یه نقطه‌ی ذوب, نقطه‌ی فروپاشی, نقطه‌ی ذوب من دقیقن همان ظهر گرم اردیبهشت توی ماشین, بود, همون وقتی که به خودم اومدم دیدم که هیچ کجای این رابطه و زندگی دل‌خواه من نیست, و فقط تن دادم, صرف این که یه حرف یا یک قول داده شده, تازه فهمیدم آدم‌های که سال‌ها درگیر این گونه زندگی‌ها هستند, و فقط می‌نالند, چطوری بیچارگی خودشان را قایم می‌کنند, چطوری خودشون را با یک لبخند, زیر تمام غصه‌ها پنهان می‌کنند, اونجا بود که فهمیدم صرفا زندگی که داریم می‌کنیم, قرار نیست همون چیزی که می‌خواهیم باشیم, ولی حداقل می‌توانیم تلاش کنیم, از حالت رخوت و فروپاشی عظیم خودمون را خارج کنیم, حس کردم زندگی نه, ولی خودم ارزشش را دارم که یکبار دیگر تلاش کنم, حتی اگر متهم به بدقولی, و یا خیلی چیزهای دگر شوم و کمترین کاری که می‌تواتم برای خودم بکنم, برگرداندن آرامش به زندگی‌م باشد, هر چند دست تنها و تنهایی...
الان در نقطه‌ی هستم که فروپاشیده, و دارد کم کم از نو خودش را می‌سازد, تنهایی و این تنهایی عظیم به من می‌آموزد که هیچ‌کس جز خودم نمی‌تواند مرا نجات دهد..

تو بخندی همه چیز حل می‌شه.

on Wednesday, August 27, 2014
یه شبی بود یادم نمیاد سر چه موضوعی خیلی خوشحال بودم, آنقدر که از شوق و خوشحالی خوابم نمی‌برد, هی صد بار توی تخت چرخیدم تا خواب‌م ببره, همین که چشام رو گذاشتم روی هم, بابام رو دیدم, از یه جاده ی خیلی سرسبز قشنگ می‌اومد, تا من رو دید از دور, دست تکون داد و با یه لبخند خیلی قشنگی گفت چرا آنقدر کم می‌خندیدی؟ من فقط نگاه‌ش می‌کردم, گفت تو بخندی من اینجا حال‌م خوبه ئه... از خواب که پریدم, تا یه یک ساعتی شوک بودم واقعن, بعدش یادم نمیاد که دیگه خندیدم یا نه..

*تیتر آهنگ بخند از رضا صادقی.

از وقتی که از کنار تو رفته‌ام,رفته‌ام و هنوز به خود نیامده‌ام.

on Tuesday, August 26, 2014
داشتم دم‌نوش درست می‌کردم برای خودم, نگاهم افتاد روی دستام, دیدم چه رنگش عوض شده, به لطف آفتاب و استخر رو باز, یه لبخند کمرنگی نشست روی لب‌هایم, این رنگ لاک با حالت برنزه‌ی رنگ دستام, خوش ترکیب‌ش کرده, اما یه آهی از ته دل کشیدم, و حواسم دادم به دم‌نوش, دقت کردم, هیچ‌وقت تو زندگی‌م آنقدر این دم‌نوش‌ها رو نیاز نداشتم, هر چی باشد از کسیه کسیه قرص خوردن بهتر است, برای من که کاری دارم پر از تمرکز و حواس جمع, پس بهتر است با این دم‌نوش‌ها مهربانی کنم, فعلن نیمی از زندگی‌م به آنها و اثر کردنش در من بستگی دارد.

* تیتر : از وقتی که از کنار تو رفته‌ام
رفته‌ام
و هنوز به خود نیامده‌ام 
وقار نعمت پور

گاهی به آخرین پیراهنم فکر می‌کنم که مرگ در آن رخ می‌دهد.

on Saturday, August 23, 2014
حالا چون من یک نیمه تجربه در این مورد داشتم گفتم بیام بنویسم تا هی به بعضی از خانم‌ها خُرده نگیرید که چرا با شرایط سختی که در زندگی دارند نمی‌گذارند و بروند, و می‌ماند, رفتارهای بد, اخلاق‌های بد, ناسازها,توهین‌ها, کتک های مرد را تحمل می‌کنند و نمی‌روند و شاید دیده باشیم در اطراف‌مان که خیلی از خانم‌ها هستند که می‌ماند و زندگی می‌کنند.. 
گاهی اوقات داشتن یه خانواده‌ی خوب که حمایت کنه خیلی مهمه توی این تصمیم, وقتی خانواده‌ی نداشته باشی, یا خانواده‌ی داشته باشی که حمایت نکنه, و برعکس هی تو رو تشویق کنه به این بمون و زندگی کن همه مردها ایرادهای دارند, دیگه پای برای رفتن نمی‌ماند, داشتن کسی که حمایتت کنه, و تو رو تشویق کنه به فکر خودت باشی و این حق توئه که یک زندگی توام با آرامش و بدون دغدغه داشته باشی نعمت بسیار مهمه و خوبی می‌باشد, که خب در اکثر خانواده‌های ایرانی, مخصوصن خانواده‌ی متعصب و سنتی کمتر به چشم می‌خورد, من حالا اگر زنی را ببینم که با تمام شرایط سخت مانده و داره زندگی می‌کند, توی دلم دیگر نمی‌گویم چرا نمی‌ره, می‌گم حتمن کسی رو نداره حمایتش کنه که بره, وگرنه هیچ کس دوست نداره تو شرایط سخت و شرایط خیلی بد زندگی کنه, شرایطی که تو توام با استرس و اضطراب باید شب را روز کنی, و همیشه یک توضیحی کاملی از وقایع و اتفاقات داشته باشی که روی میز بگذاری برای مردت....
اما این قسمتی از قضیه می‌باشد, بخش دیگر ماجرا بر می‌گرد به تفکرات ما و حرفهای مردم و از این دسته داستان‌ها که ما ایرانی‌ها خیلی زیاد با آن سرکار داریم, و هی می‌گویم اگر این طوری شود, مردم چه می‌گویند, یکبار به خودمان باید بگویم هر کاری کنیم مردم بالاخره حرفهای می‌زنند در مورد ما, پسر بهتر که کاری رو انجام بدیم که به نفع ما باشد, این تصمیم گرفتن و برگشتن از یک مرحله از زندگی که دو نفره شدی و دوباره باید یک نفره شوی, سخت هست, من نمی‌گویم کار آسانی هست, یک اراده و تصمیم عظیم می‌خواد با چندین کامیون وتریلی حمایت از طرف همه آدم‌های که اطرافتان هستند, هر کدام از این‌ها نباشد نمی‌توانید از راه رفته برگردید, پس اگر دیدید کسی در آن شرایط سخت مانده و بر نمی‌گردد بدانید چیزی در جای کم هست و باید حق داد به او چون واقعن کار سخت و طاقت فرسای هست دوباره ساختن و شروع کردن..

*تیتر از غلامرضا بروسان

قوی نیستم اگر شعر می‌نویسم.

on Wednesday, August 20, 2014
شماها تا حالا توی دل‌تون آرزوی مرگ کسی رو کردید؟ تا حالا شده از بس که تو شرایط سخت بودید, ترجیح دادید آدم رو ترک نکنید ولی بمیره, یه طوری هم خلاص بشید هم نرفته باشید, شده تا حالا؟ برای من شده, یکبار نمی‌دونم سر چی بود, با مرد یک بحث مفصلی داشتیم, طوری که یک شبانه روز گریه می‌کردم, ته ته دل‌م آرزو کردم الان که داره میره دیگه برنگرده, نه از اون برنگشتن‌ها, از این برنگشتن‌ها, که برمی‌گرده ولی خودش نه جنازه‌اش, بعدش یه لحظه تمام تن‌م لرزید, یه لحظه احساس کردم, تبدیل شدم به هیولا, از خودم بیزار شدم, بعد بیشتر گریه‌م گرفت, بخاطر خودم این بار گریه کردم, که چرا این همه سخت شدم, این همه بد شدم, این همه بی‌رحم, که حاضرم مردی که آغوشش رو دوست دارم بمیره ولی ترک‌ش نکنم, صرف این که ما دو تا آدم خوب بودیم, ولی از نظر نگاه به زندگی, معیارها, دیدگاه‌ها از زمین تا آسمون تفاوت داشتیم, چیزهای که برای من عادی و روزمره بود برای مرد تابو, چیزهای که برای من خط قرمز برای مرد یک اتفاق ساده در زندگی, همین تفاوت‌ها, همین نگاه‌های مختلف باعث شد که بارها و بارها سر مسائل جزی و شاید بی‌اهمیت بحث‌های طولانی داشته باشیم, و همین بحث‌های طولانی از من یک هیولا ساخت, همین شرایط سخت... یاد این جمله از یونگ افتادم که آدم‌ها همه چیز هستند, بستگی به شرایط‌شون داره, اونجا بود که این جمله رو با تموم وجودم حس کردم, زمانی که آرزوی مرگ کردم برای مرد, حالا شاید به زبان نیاوردم ولی ته دل‌م, خواسته بود همین خواستن از من یک هیولا ساخت..

*تیتر از مرحومه الهام اسلامی .

تنهایی بعد از تو تنهایی قبل از تو نیست ...

on Tuesday, August 19, 2014
وقتی عزیزی رو بوسیله مرگ از دست می‌دی, قبل از اینکه به خاک بسپریش خیلی بی‌تابی, خیلی گریه می‌کنی, انگار توی یه چاه گیر کردی و راه نجاتی نداری, خبر مرگ پدر رو که بهم دادن, احساس کردم زیر زمین دفن شدم, و هر چی دست و پا می‌زنم کسی نیست, کسی نیست دستم رو بگیره, تا روز خاک سپاری, انگار وقتی می‌سپاریم به دست خاک, یک لایه خاک هم توی قلب‌مون می‌شینه, نه این که بگم آدم آروم می‌شه, انگار دیگه اون وضعیت رو می‌دونی, اما یه فرقی داره, هر چی می‌گذره, آهسته آهسته بی‌تاب می‌شی, انگار زمان روی این مورد برعکس عمل می‌کنه, هر چقدر زمان طی می‌شه, حس می‌کنی چقدر جاش خالی‌تره, چقدر نبودنش اذیت کننده است, توی هر مراسمی, مهمونی, اتفاقی, فقط ته دلت چنگ زده می‌شه که کاش بابا هم بود, کاشکی زمان برگرده به عقب به روزهای بودن.. در مورد رابطه هم این مسئله صدق می‌کنه, وقتی رابطه‌ی تموم می‌شه, به هر دلیل, اولش تمام حق رو می‌دی به خودت, به زندگی‌ت, که بری, که راه درست رو انتخاب کنی, اما بعد از گذشت یه مدت, وقتی همه‌ی عصبانیت, ناراحتی‌ها, دلخوری‌ها فروکش کرد, وقتی ور منطقی دیگه رفت که استراحت کنه چون کار خودش رو به خوبی انجام داده, حالا نوبت دل و احساس که شروع کنن به لگد زدن, شروع کنن به این که بگن چقدر جاش خالی, دلتنگی سر باز می‌کنه, تنهایی به چشم میاد, این روزها دقیقن مثل همون روزهای از دست دادن عزیزی توسط مرگ‌ه, شبیه هم هستند هر دوش حس از دست دادن رو توش تجربه می‌کنی, یکی با مرگ, یکی با نبودن, حالا هر چقدر این نبودن دلخواه بوده باشه چیزی از عمق دلتنگی و کلافگی کم نمی‌کنه.

*تیتر از ساره دستاران

آدم به دلش چطوری حالی کنه که اشتباه شد.

on Monday, August 18, 2014
وقتی از بعضی راه ها بر می‌گردی, و ادامه نمی‌دی, می‌دونی که کار درستی کردی, می‌دونی جلوی ضرر رو  هر وقت بگیری .. این هست دقیقن, همه اینا رو می‌دونی, کاملن از نظر منطقی و عقلی آگاه هستی که بهترین کار رو کردی, بهترین راه رو پیش گرفتی, بهترین فکر, می‌دونی که اگه قرار بود بمونی توی اون زندگی, آینده‌ی نداشتی, جز یک زندگی با اعصابی داغون و درگیری‌های زیاد هم برای خودت هم برای طرف مقابل تمام اینا رو روزی صد بار مرور می‌کنی و به خودت می‌گی کار درستی کردی, گاهی وقتا پایان دادن و تموم کردن یه رابطه بهترین کاری که می‌تونی در حق خودت بکنی.. اما آیا احساسات و دل آدم هم این رو قبول می‌کنه, من به شما می‌گم نه... اینجا جنگ بین عقل و دل.. دقیقن یک جنگ خیلی طولانی و آتش بس به این راحتی‌ها نداره, به این زودی‌ها.. باید با دل‌ت و خودت حوصله کنی, آنقدر حوصله کنی که بالاخره دلت هم بپذیره که آره کار درستی رو کردی و باید به زندگی ادامه بده باید که قبول کنه Better lose the saddle than the horse.

غمی هست در حکایت آن روزها.

on Sunday, August 17, 2014
جدایی پروسه دردناکی, حتی اگر با رضایت قلبی خودت باشد, حتی اگر بهترین تصمیم را گرفته باشی, اما این پروسه جدایی مثل جان کندن می‌ماند, روزگارت را تیره و تار می‌کند, هر لحظه آشوبی, قلبت انگار دارد از جا کنده می‌شود, همین گونه کلافه و سردرگم, روزی صد بار به خودت می‌گویی کاش این تصمیم را نگرفته بودی, ولی باز که عقل را حاکم می‌کنی می‌بینی تصمیم درست گرفته بودی, بهترین کار را در حق خودت کردی, اما جنبه‌های احساسی انسان چیز دیگری می‌گویند, که دلت ضعف می‌رود برای شنیدن صدایش, برای گرفتن دست‌هایش, حالا هر چقدر هم تو را اذیت کرده باشد, که هر چقدر هم برایت دردسر درست کرده باشد, دل آدم این چیزها که سرش نمی‌شود, اما تو.. تو می دانی که این جدایی تمامش به نفع تو بوده, به نفع همه بوده, حتی خود او... اما هر چقدر هم کار درست کرده باشی. این جدایی پروسه خیلی دردناکی هست.. و گاهی آدم تا مرز مرگ میرود و بر می‌گردد..

هر که رفت پاره‌ی از دل ما را با خود برد.

توی کشدار بودن روزها کسی شکی ندارد, اما یک روزهای الکی کشدار هستند, یک روزهای با خاطره کشدار می‌شوند, و یک روزهای با نبودن‌ها, حالا هر چقدر هم تو این نبودن را خودت انتخاب کرده باشی, هر چقدر هم بالا و پایین کرده باشی که بمانی یا بروی, و تنهایی را در آغوش کشیدی, اما چیزی از کشدار بودن روزهای بی‌تو کم نمی‌کند..

برخاستم از خواب در پلکم تویی و نمی‌دانم کجایی.

on Wednesday, August 13, 2014
سخت‌ترین تصمیم زندگی بود, سخت‌ترین و دشوارترین تصمیمی که تا حالا گرفته بودم, این که به تو بگویم "نه" فقط یک نه گفتن ساده نبود, دنیایی که عوض می‌شد نیز در کنارش بود, تنهایی بود, حرف‌های که باید می‌شنیدم نیز بود, پس نه گفتن یا بله گفتن به خودی خودی برای ما دردسری ندارند, ولی این نه گفتن‌ها و این بله گفتن‌ها در شرایط‌های مختلف هستند که برای ما مشکل ساز می‌شوند, برای من هم بله گفتن به تو مشکل‌ساز شد, هم نه گفتن به تو... هر چه در مورد تو فکر کنم مشکل ساز هست, بودن با تو و نبودن با تو, مانده‌م با خودم چه کنم, با تو, با زندگی که بی تو آغاز کرده‌م و باید ادامه بدهم, گرچه با تو بودن هم برای من مثل بی‌تو بودن بود...

*تیتر شمس لنگرودی

میم مثل ماه.

on Tuesday, August 12, 2014
من اما
نبايد به اين خواب عميق 
فرو مي‌رفتم. 

داشتم رانندگي مي‌كردم پشت چراغ قرمز عباس‌آباد نگاهم افتاد به ماه، ديدم تا حالا ماه به اين نزديكي و كاملي نبوده يا من دقت نكرده بودم. ماه قشنگ من.

پرنده نيستم
اما از قفس بدم مي‌آيد
دلم مي‌خواهد آفتاب كه سر مي‌زند
پرندگان همه از شادي بال در بياورند.

به زندگي خودم فكر كردم توي اين يكسال مثل اين فيلم، كلي از دست دادم، كلي چيزهاي كه با زحمت بدست‌شان آورده بودم، دونه دونه مثل ماهي از دستام سُر خوردن و افتادن...

و تنها بودم
مثل ماه
كه كوتاه‌تر از تنهايي من
ديواري نيافته بود.

* شعر از عباس صفاري

اولین.

نوشتن بعد از مدت‌ها البته اینجا خیلی کار داره گویا ولی فعلن استارت رو زدم اون وبلاگ قبلی آدومید رو گویا توی این مدت که من پاک کردم کسی گرفته دستش دردنکنه ملت خوب بلدن از فرصت‌ها استفاده کنند.